آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

مهم تویی مادر

  نمیدانم روز خوبی است یا ..... امروز تولد من است. من امروز به آغوش دنیا امدم پنهان از اینکه چه خواهد شد؟ چگونه بزرگ خواهم شد؟به کجا خواهم رسید؟ حسم از زندگی چیست؟ خوشبختی یا بدبختی بیشتر شبیه توهم است بیشتر شبیه چشم بر هم زدن است اینکه یه سن ازدواج می رسیم دانشگاه.... اما بر سر مادرمان چه گذشت؟ خدا کند خوب فرزندی بوده باشم. خدا کند وقتی آنیتا بزرگ شود به این لحظه  که رسید همه چیز برایش خوب رقم خورده باشد دلش از بودن در این دنیا شاد باشد مهم ؛حس من نیست اینکه شادم یا ناراحت مهم برای من تنها تویی مادر! بهب...
7 مهر 1392

خاطرات تلخ

امروز رفتم بیمارستان پیش دکتر حسینی شیرخشک بگیرم رسیدم تو بخش دلم میخواست همون وسط بخش بشینم و گریه کنم دست خودم نبود بی اختیار اشک هام میومد یاد عید افتادم یهو فیلمی جلو چشمام رد شد یا روزهایی که باید خوب میبود و تلخ شد سالی که من خیلی منتظرش بودم خیلی احساس میکردم سال 92 آمدنش پایان همه نحسی هاس که نشد بدتر شد که یک درصد بهتر هم نشد تو بیمارستان دکتر حسینی منو به خانمی معرفی کرد که بچش باید ازنظر تغذیه تقویت میشد میگفت تو به آنیتا خوب رسیدگی کردی رشدش خوب بوده با توجه به بیماری سختی که داشته منم هرچه که میدانستم خالصانه گفتم وسط حرف زدن با دکتر و پرسیدن سوال ه...
4 شهريور 1392

درباره من..........

من آنيتا بحيرايي هستم .........مامان شهرزاد و بابا شهرام دارم و مامانم متولد 68 است وارتباطات ميخونه . بابام متولد 59 و مهندس کامپيوتر ..............مامانم و بابام در تاريخ 87/5/15 عقد کردن و در تاريخ 88/5/7 زندگي مشترکشون رو شروع کردن ..........مامان و بابا کارمند هستند.............و من دختر خوبي هستم و زياد اذيتشون نميکنم ..............بابام ميگه من دکتر ميشمممممممم ...
3 شهريور 1392

حوصله ای برای نوشتن نیست

شاید چندوقتی ننویسم حوصله نوشتن رو هم ندارم روال یکسان نوشته هام کلافه ام میکنه ننویسم بهتره به نظرم تو این ماه خودم رو زدم به بیخیالی رفتم مسافرت جنگل ابرشاهرود که همکارام برنامه ریزی کردن و رفتیم و روستای بره سر رودبار که ویلای همکار شهرام دعوت شدیم و رفتیم خیلی خوب بود چقدر همه به انیتا توجه میکردن بازی میکردن همکار شهرام که همش آنیتا رو بغل میکرد خیلی سعی کردم خودمو شاد نشون بدم تو ماشین میرقصدم اما گریه امونم نمیداد و  دور از چشم شهرام چشمام خیس میشد دست خودم نبود هر موقع به آنیتا نگاه میکنم دوست دارم زار زار گریه کنم جذابترین ها هم برایم بی معنی شدن ...
3 شهريور 1392

دعا

دعا خدایا دل مرا آنقدر صاف بگردان تا قبل از پایین آمدن دستم دعایم مستجاب گردد. دکتر شریعتی ...
22 مرداد 1392

کتون منفی و خراب شدن همه چیز

دوست ندارم این مطلبو بنویسم اما مینویسم انیتا متاسفانه کتونش منفی شده از شنبه که متوجه شدیم مواد قندی رو کامل قطع کردیم دکتر میگفت احتمالا بخاطر مواد قندی بوده ولی چندباری هم تشنج اتونیک داشته اصلا باورم نمیشد بعدازظهر که خوابیدم بیدار شدم شهرام متوجه شده بود تا بیدار شدم گفت داشتم سکته میکردم وای خدای من اگه دوباره شروع شه من ایندفعه میمیرم اصلا طاقت ندارم چندروزیه یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه احساس میکنم الان قلبم از کار میفته خیلی خستم سالگرد عروسیمون 7 مرداد بود فراموش کرده بودم دیروز هم سالگرد عقدمون چقدر همه چیز بی معنی شده من باید این همه سختی...
16 مرداد 1392

معحزه

اره میخوام به قطعیت بنویسم که معجزه شده خدا مارو دعای های دوستانمون رو دیده و معجزه کرده وقتی آنیتا از اون وضعیت وخیم که روز به روز این اخریا در حال بدترشدن بود بیرون اومد معجزه شد هیچ وقت فکر نمیکردم که حال دخترکم خوب بشه این معجزه بود این صدافرینه خدا به دل شهرام بود بخشش و میزبانی خدا تو ماه مبارک رمضان شامل حال ما شد خدا خوب پذیرایی ازمون کرد میهمانی برگزار کرد که دل من و بابا شهرام شاد شد فقط از خدا میخوام تداوم داشته باشه با ترس و اضطراب شدیدی میخوایم کاردرمانی رو شروع کنیم خیلی میترسم انشالله خدا رحم کنه ...
11 مرداد 1392

یک ماه گذشت

بله یک ماه گذشت یک ماه از مصرف شیرخشک گذشت نوار هم گرفتیم دقیقا 7 مرداد نوار مغز تو مطب دکتر اشرفی گرفتیم نوار نسبتا خوب بود خیلی بهتر از نوارهای دوران سخت بود خدایا شکرت از اینکه چندصباحی است از روزهایی که آنیتام تا چشم باز میکرد تشنج میکرد من فقط فقط نگاهش کردم از زمان هایی به سختی میتونست بخوابه من فقط گریه میکردم نه فقط گریه زجر کشیدم داد زدم فریاد زدم به درگاهت از روزهایی که از آنیتا میترسیدم دقیقا همچین روزی ماه گذشته میترسیدم از تو از تشنج های وحشتناکت سخت بود و هست ...
9 مرداد 1392

روروئک

اشکام امون نوشتن نمیدن اما مینویسم مینویسم تا سبک بشم امروز خیلی دلم میخواست دوباره تو روروئک ببینمت گذاشتم تو روروئک بدن نحیف و شلت رو سعی کردی جمع وجور کنی اولش لبخندی زدی من طاقت نیاوردم زدم زیر گریه سعی کردم صدای گریمو نشنوی و منو نبیتی دورتر ازت نشستم نگاهت میکردمو گریه میکردم لحظه ای امون نمیدادن اشکام تو یه مقدار تلاش کردی اما وقتی دیدی نمیتونی بیخیال شدی سرت رو گذاشتی جلوی روروئک بغلت کردم تو بغلم خوابوندمت نوازشت کردم بوییدم اشک ریختم خوب شد بابارو صبح فرستادم دنبال شیرخشک بعدم موسسه ماهان تا کتاب های ارشد رو که سفارش دادم بگیره ...
3 مرداد 1392